نیکلای گوگول
گوگول از بزرگترين نويسندگان روس است. او درامنويسی
طنزپرداز بود و بنيانگذار مقولاتی در ادبيات روسيه بود که به نقد واقعگرايانه
معروف شد. انتشار رمان «نفوس مُرده» در ۱۸۴۲ او را به اوج شهرت رساند. آنچه نثر
گوگول را در ميان ساير آثار منثور بارز میسازد بازیهای زبانی اوست که به عنوان
يکی از شگردهايش در نويسندگی محسوب میشود.
«ماه، به دست چليک ساز لنگی ساخته میشود
و واضح است که مردک هيچ اطلاعی از چگونگی ساخت آن ندارد. موادی که برای اين منظور
به کار میبرد طناب قيراندود و روغن برزک است. برای همين است که بوی گند دنيا را
برداشته و مردم مجبورند مدام جلوی دماغشان را بگيرند. و نيز معلوم میکند که چرا
ماه تا به اين حد لطيف است و بشر قادر به زندگی بر روی آن نيست. فقط دماغها میتوانند
در ماه زندگی کنند. برای همين است که ما ديگر نمیتوانيم دماغ هايمان را ببينيم.
چرا که آنها همه در ماه هستند.»
(یادداشتهای يک ديوانه، ترجمهی مهين دانشور)
نيکلای گوگول در زادگاهش «سوروچينستي»
اوکراين، در مُلک روستايی خانوادگیشان بزرگ شد. در حقيقت نام خانوادگی شان
«اينوسکي» بود ولی پدربزرگش نام گوگول را برگزيد تا به نجيب زادگان ِ «قزاق» پهلو
بزند. پدر گوگول مردی تحصيل کرده و خوش قريحه بود که اشعار، نمايشنامهها و قطعاتی
کمدی در اوکراين از خود به يادگار گذاشته بود. گوگول قدمهای اوليهی نوشتن را در
دبيرستان برداشت. از سال ۱۸۱۹ تا ۱۸۲۱ در دبيرستان شبانه روزی «پالتاوا» و پس از
آن تا سال ۱۹۲۸ در «نزين» تحصيل کرد. گوگول با در دست داشتن مدرک اتمام کلاس ۱۴ در
سال ۱۸۲۹ ساکن «سن پترزبورگ» شد. گوگول با کار در پستهای دون پايهی دولتي، گهگاه
نيز چيزهايی مینوشت. نخستين شعر روايیاش، «مرغان کوچل گاردن»، به شکست انجاميد.
او بين سال های ۱۸۳۱ و ۱۸۳۴ به تدريس تاريخ با عنوان معلم سرخانه در کانون وطن
پرستی پرداخت.
در سال ۱۸۳۱ گوگول برای نخستين بار با
الکساندر پوشکين که تاثير شگرفی بر ذائقهی ادبی او گذاشت، ديدار کرد. تاثير وی در
«افسانههای ديکينا»، برگرفته از فلکلور ِ اوکراين، مشهود است. دوستی آن دو تا
زمان مرگ شاعر کبير ادامه يافت. «عصرها در مزرعه، کنار ديکانکا» به سال ۱۸۳۲، اثری
موفقيت آميز از گوگول بود که مهارتش را در پيوند فانتزی و وحشت، و همزمان نقل نکتهای
ضروری در باب شخصيت روسي، نشان داد.
پس از عدم موفقيت در مقام استاديار تاريخ
جهان در دانشگاه سن پترزبورگ، (۳۵-۱۸۳۴)، گوگول نويسندهای تمام وقت شد. گوگول در
سال ۱۸۳۵ مجموعه داستانی تحت عنوان «ميرگورود» انتشار داد. اين مجموعه با داستان
«ملاکان قديم» آغاز میشود که شرح به پايان رسيدن منش زندگی سنتی است. در اين کتاب
با داستان معروف و تاريخی «تاراس بولبا» مواجهيم که به روشنی تاثير «والتر اسکات»
را نمايان میسازد. قهرمان داستان شخصيتی مقتدر و پهلوان منشانه دارد که در رديف
قهرمانان داستانهای بعدی گوگول نيست؛ انسانهايی کاغذ باز، ديوانه، شيّاد و البته
هميشه بازنده. گوگول در جايی نوشته است: «انگار بهوسيلهی نيرويی اسرارآميز مقدّر
شده که من پا به پای قهرمانهای عجيب و غريبم، دنيا را با تمام وسعتش که از
کنارمان میگذرد به تماشا بنشينم. من از ميان لبخندهای نمايان و اشکهای ناديدنی و
پنهان، تماشايش میکنم.»
در کتاب «قصههای سن پترزبورگ» که
نمايانگر روابط اجتماعی و آشفتگی ذهن اشخاص است، بهراحتی ميتوان تاثير گوگول را
بر ديگر آثار نويسندگان روسی همچون «يادداشتهای زيرزميني» (۱۸۶۴) و «جنايت و
مکافات» (۱۸۶۶) اثر داستايفسکی مشاهده کرد. نگارش گوگولمآبانه همچنان در ميان
ديگرانی چون فرانتس کافکا نيز مشهود است.
داستان «دماغ» دربارهی مردی است که دماغش
را که میخواهد زندگی خودش را داشته باشد، گم میکند. گوگول خودش دماغ بزرگی داشت
ولی اين موتيف را از ديگر نويسندگان گرفته است. بنابر مطالعاتِ «و . ولاديمير» در
سال ۱۹۸۷، اين تصاوير سورئاليستی در سال های ۱۸۲۰ تا ۱۸۳۰ بسيار معمول بوده اند.
اين هنوز هم بهصورت يک سؤال باقی مانده
است. هيچ سرنخی پيدا نشده تا توضيح دهد چگونه دماغ «کوالف»، مشاور فرهنگ، از خانهی
خدمتکاری ساده سر در آورده و چگونه به سر جايش برگشته است. طرح مرکزی داستان به
دور درخواست کوالف مبنی بر بازيافتن عضو فراریاش می چرخد. او به مسکو میآيد تا
پلههای ترقی نردبان مقامات اجتماعی را يکی پس از ديگری بپيمايد. ولی اين کار بدون
داشتن چهرهای کامل غير ممکن به نظر میرسد. او با خودش فکر می کند، نداشتن يک دست
يا حتی يک پا قابل تحمل است ولی آدم ِ بدون دماغ چي؟! فقط شيطان میداند … . در
لايهی بيرونی و نتراشيدهی داستان نکتهای جدی نهفته است: آنچه مهم است خود شخص
نيست بلکه مقام اجتماعی اوست که حرف اول را میزند.
در داستان «چشمانداز نفسکي» هنرپيشهای
باذوق، عاشق دختری زيبا، مهربان و شاعرمآب میشود. ولی دخترک، فاحشه از کار در میآيد
و پسر وقتی تصورات رمانتيکش از هم میپاشد دست به خودکشی می زند. «خاطرات يک
ديوانه» به طرح اين سؤال می پردازد: چرا همهی چيزهای مطلوب زندگی به جيب آجودانها
و ژنرالها میرود؟. «شنل» نوشته شده به سال ۱۸۴۲، يکی از مشهورترين داستانهای
کوتاه گوگول است که به مقايسهی افتادگی و بردباری با اخلاق خارج ار نزاکت افراد
بلندپايه میپردازد. شخصيت اصلی، آکاکی آکائيويچ، يک کارمند دون پايهی دولت است.
با آ غاز زمستان او در میيابد که زهوار شنلش در رفته است. بالاخره موفق میشود
پولی پسانداز کند و يک شنل نو و درجه يک بخرد. همکارانش در اداره يک مهمانی برای
خريد شنل ترتيب میدهند. ولی شادیاش ديری نمیپايد و در راه برگشت به خانه مورد
سرقت چندين دزد قرار میگيرد و شنلش به يغما میرود. آکاکی برای باز يافتن مال ِ
باختهاش سراغ مقام بلندپايهای میرود تا تقاضای کمک کند؛ رئيس يک بخش با مقام
ژنرال. ولی او با چنان زنندگی و خشونتی با آکاکی رفتار میکند که او سه روز بعد از
شدت ترس میميرد. يکی از شبها وقتی آن مقام بلندپايه به خانهاش برمیگردد مورد
حملهی روح ِ آکاکی ِ فقيد که قصد دزديدن شنل ژنرال را دارد، قرار میگيرد.
گوگول در سال ۱۸۳۶ به انتشار چند داستان
در نشريهی پوشکين، سورمنيک، پرداخت و در همان سال نمايشنامهی معروفش «بازرس» را
منتشر کرد. داستان، راويت ماجرای يک مستخدم دولتی جوان به نام خلستاکوف است که در
شهری دور افتاده، سرگردان امرار معاش میکند. ولی با اشتباه مقامات محلی به مقام
بازرس دولتی میرسد که با هويت مخفی به اين استان سر زده است. خلستاکوف با شعف اين
شغل جديد را می پذيرد و تا جای ممکن از اين فرصت سوءاستفاده میکند. هويت اصلیاش
هنگامی لو میرود که سر و کلّهی بازرس حقيقی پيدا میشود. گوگول با تسلّط تمام به
ظهور شخصيتها، موقعيتها و اشياء میپردازد و با همان تسلّط آنها را از صحنهی
داستان خارج میکند. ولاديمير ناباکوف در اينباره میگويد : «آن شناگر بخت برگشتهای
که تنها با يک استعارهی مرموز رشد میکند، چاق میشود و به چربیاش میافزايد
کيست؟ ما هيچ وقت نمیفهميم ولی گوگول هميشه برای اين کار جاپايی محکم پيدا می
کند.»
اولين نمايش تئاتر گوگول در سن پترزبورگ و
در حضور تزار بود. تزار همين که پس از نمايش از جايگاهش بيرون آمد گفت : «هوم! عجب
تئاتری بود! هر آدمی را به سمت خودش جذب میکرد چه برسد به من!» گوگول که در مورد
عکسالعملها در مورد کارهايش بسيار حساس بود از روسيه به اروپای غربی گريخت.
ابتدا به سوئيس و سپس به آلمان و فرانسه رفت و بالاخره ساکن رُم شد. او همچنين در
سال ۱۸۴۸ سفری به فلسطين داشت.
گوگول شاهکارش «نفوس مُرده» را در رُم
نوشت. او هميشه میگفت: «پيغمبر توی شهر خودش غريب است.» او مدعی بود ايدهی اصلی
داستان از گفتگوهايش با پوشکين در سال ۱۸۳۵ گرفته شده است. داستان شرح ماجرای
«پاول ايوانويچ چيچيکوف» است که به محض ورود به شهری دور افتاده مبادرت به خريد
نفوس مُرده (غلامان زرخريد مُرده) میکند. از لحاظ شخصيتي، چيچيکوف درست در نقطهی
مقابل آکاکی آکاکيويچ قرار دارد. با خريد ارزان قيمت اين نفوس، چيچيکوف نقشهی
زيرکانهای برای پول درآوردن کشيده است. او با ملاکان محلی ديدار میکند و پس از
خريد نفوس مُرده با درگرفتن شايعات املاک را به سرعت ترک میکند. گوگول در دههی
آخر عمرش تلاش زيادی کرد تا داستان را ادامه دهد و میخواست ماجرای سقوط و بازپرداخت
اموال چيچيکوف را تشريح کند.
به غير از ديدارهای کوتاه مدت از روسيه
بين سال های ۴۰-۱۸۳۹ و ۴۲-۱۸۴۱، گوگول به مدت ۱۲ سال در خارج از کشور به سر برد.
اين مسافرتها به تبديل شدن او به يک نويسندهی شهير روسی کمک کرد. دو سال پيش از
برگشتناش، گوگول «متون گزيده از مکاتبات با دوستان» را در سال ۱۸۴۷ انتشار داد که
در آن گوگول از حکومت خودکامهی تزاری و منش پدرسالارانهی روسی حمايت کرد. اين
کتاب نا اميدی راديکالهايی را برانگيخت که سابق بر اين آثاری انتقاد آميز از
گوگول خوانده بودند. در نمايشنامهی «زنيتبا» (۱۸۴۲) تقريباً همهی شخصيتها مشغول
دروغ گفتناند. قهرمان داستان، پودگلسين، قادر به تصميمگيری در مورد ازدواجش
نيست. او ابتدا مِن مِن می کند، موافقت میکند و سپس زير قولش میزند؛ زندگی پر از
تقلّب است. ولی آدمها وقتی دارند به ريش هم میخندند در واقع در حال گفتن حقيقتاند.
گوگول اواخر عمرش تحت تأثير کشيشی متعصب،
پدر کنستانتينفسکي، قرار گرفت و دنبالهی نفوس مُرده را سوزاند؛ آنهم فقط ده روز
پيش از مرگش. او در ۴ مارس ۱۸۵۲ در آستانهی جنون درگذشت. گوگول ديگر از خوردن
هرگونه غذايی امتناع میکرد. درمانهای گوناگونی از جمله احضار روح و مالاندن زالو
به دماغ به خدمت گرفته شد تا به او چيزی بخورانند. شايعاتی در آن زمان درگرفت که
گوگول دارد زنده به گور میشود؛ موقعيتی آشنا در داستان «خاکسپاری زودرس» از
نويسندهی معاصرش ادگارآلن پو.